هيچ كس ويزانيم را حس نكرد
وسعت تنهاييم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آنكه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

![]()
![]()
![]()
![]()

آنجا كه زندگي همراه يك طوفان ،به بلنداي آسمان مي رود و چون ريگهاي روان به
همه جا مي نشيند.
اينجا در سينه ام عشق به زندگي پرنده اسيري است در تنگترين و سوزناك ترين
قفس مرگ!
اينجا زندگي بيمار است و بدون هيچ پرستاري در بستر زجر جان ميدهد.
در اين كوير مي تواني تا بينهايت را ببيني،هموار ،هموار واين همواري ترا با خاطرات
جانگدازي قرين ميكند كه تا مغز استخوانت را مي سوزاند .
بياد مي آوري كه چه محبت پاك و بي آلايشي را در گذر باد فنا نشانده اي و چگونه
سرچشمه زلال آرزوهايت در دام سراب ياس گرفتار آمد.
در ديار ناكاميها گرچه باد هواي گلهاي بهاري را با خود داردگرچه خاك زبان يكرنگي
و صداقت است و گرچه آسمان پاك وگسترده است زندگي عجب رنگي گرفته
،صداي يلخ بودن ،باور تلخ باطل ها،
خداوندا !امشب من وتو تنهايي،گه هر سه در تنهايي خود ديرينه ايم
به تو دلبسته بودم چرا كه خورشيد از تو نور مي گيرد و تو هم مي توانستي دلم را با
پرتو خويش گرما ببخشي اما نمي دانم چرا مرا با شادماني بيگانه كردي ؟چرا
خواستي كه تنها به كنج غم بنشينم ؟
تو خسته ازمني و من خسته از تنهايي! آغاز مي كنم فصل ديگر با تو بودن را
،افسوس كه عمر من ،دو فصل بيشتر ندارد خزان و زمستان كه باز ناهنجار به روي
هستيم مي نشيند.
ليلي نام تمام دختران زمين است.
خدا مشتي خاك را برگرفت .مي خواست ليلي را بسازد.
از او در خود دميدوليلي پيش از انكه با خبر شود عاشق شد.
سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد ليلي بايد عاشق باشد
زيرا خدا در اودميده است و هركه خداوند در او بدمد عاشق مي شود
ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان
خدا گفت به دنيا يتان مي اورم تا عاشق شويد
آزمونتان تنها همين است عشق و هر كه عاشق تر آمد نزديكتراست
پس نزديكتر آييد.نزديكتر
عشق كمند من است كمندي كه شما را پيش من مي آورد
كمندم را بگيريد وليلي كمند خداراگرفت.
خداگفت:عشق فرصت گفتگو با من است با من گفتگو كنيد
وليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد ليلي هم صحبت خدا شد
خداگفت:عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند
وليلي مشتي نور شد در دستان خدا.....
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير آفريد
آدم بود كه زنجير راساخت شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد.زن زنجير شد.
دنيا پراز زنجير شد و ادم ها همه ديوانه زنجيري
خدا دنياي بي زنجير مي خواست نام دنياي بي زنجير بهشت است
امتحان آدم همين جاست دستهاي شيطان پراز زنجير بود
خداگفت: زنجيرهايتان را پاره كنيد شايدنام زنجير شما عشق است
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد نامش رامجنون گذاشت
اما مجنون نه ديوانه بود نه زنجيري اين نام را شيطان براو گذاشت
شيطان آدم را در زنجير مي خواست ليلي مجنون را بي زنجيرمي خواست
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد اوكمك كردتا مجنون زنجيرش را پاره كند
ليلي زنجير نبود ليلي نمي خواست زنجير باشد
ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر آزادي است...


تو آسمون دنیا ،هر کسی ستاره داره،
چرا وقتی نوبت ماست،آسمون جایی نداره
واسه من ،واسه من ،
تنهایی درده، درد هیچ کس و نداشتن
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم
تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم

تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر نرسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

خسته ام
چشم هايم خسته است
ذهنم پر تشويش
قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ
نه
انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شور
اما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش

شاخه ای شقایق سرخ به نشانه بر سپید ردپایت می نشانم
رد پایت در آسمان گم می شود کهکشانی از شقایق و شب بو.
نه حتی این نیایش نه حتی این نسیم و نه حتی
هیچ کلمه ی دیگری بوی واژه های نگاه تو را نمی دهد
هنوز هم به آن لخظه ای می اندیشم که تو
خیس خلسه در متن خنجر و زخم خاکستر شدی.....
نشانی تو را ازآسمان پرسیدم
به شکوفه های بی نشان اشاره کرد و نم نم گریست
نشانی تو را از آفتاب پرسیدم
نگاهش در افقهای دست نیافتنی گم شد
در مرور کلمات دنبال الفبای ردپای تو می گردم
دنبال چیزی شبیه کهکشانی از شقایق و شب بو اما
نه حتی این نیایش و نه حتی این نسیم و نه حتی هیچ کهکشانی
بوی واژه های نگاه تو را نمی دهد


او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گو يد
دوستت دارم
اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم

چند روزه دلم گرفته اما نیستی که ببینی
من برات غزل بخونم تو کنار من بشینی
آره خیلی وقته رفتی شب من هم بی ستاره ست
دفتر شعرای عشقم وقتی نیستی بی ترانه ست
بی تو بودن واسه ی من شده عادت شب و روز
رفتی و چیزی نذاشتی غیر غصه های دیروز
دلتو از من بریدی شدی هم خونه ی شادی
من برات موندم ولی تو دل به یه غریبه دادی
می دونم چیزی نداشتم واسه ی تو غیر غصه
اما کی به جز دل من حال قلبتو می پرسه؟
فاصله وقتی رسیدی واسه ی من شد فراموش
واسه یکبار هم نشد که تو رو حس کنم در آغوش
فاصله یعنی گذشتن از تموم غصه هامون
اما فاصله گرفتی با همه گذشته هامون
اون روزای عاشقونه که توی دلم نشستی
اومدی و در به روی همه دلتنگی ها بستی
اون روزایی که من و تو آخر ترانه بودیم
واسه زندگیه فردا شعر خوشبختی سرودیم
خاطرات تلخمون رو جا گذاشتیم توی دیروز
چقدر سختی گشیدیم تا رسیدیم ما به امروز
اما چی شد که دل تو بادل من شد غریبه؟
انگاری دلم تو دنیا از خوشی ها بی نصیبه
کاشکی که مابرمی گشتیم به همون روزای تازه
کاشکی که دوباره قلبم دل به عشق تو ببازه

تا کی جفا کشم زتو ای بی وفا برو، بگذ شتم زمدعیان برو ای بی وفـا
دشمن نکرد، انچه تو کردی به دوست بیگانه ام ،برو ای آشنا برو
امید صلح نیست دگر،نیست دگر، نیست منشین برو ای بی وفا برو

نغمه ي عشق "
مي نويسم از تو!!
از تو اي شادترين،
اي تازه ترين نغمه ي عشق !!
تو كه سر سبز ترين منظره اي
تو كه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا كردم !!
و تو كه سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود...!!
به تو مي انديشم ... به تو مي بالم ... واز تو مي گيرم ... هر چه انگيزه درونم دارم !!
من شباهنگام آن دم كه تو را نزد خود مي بينم بهترين آرامش برترين احساس نياز در دلم مي جوشد
روزها مي گذرد ... عشق ما رو به خدايي شدن است رو به برتر شدن از هر حسي كه...!!!

تنهایــــــــــــــــــــی شب
***************
دیشب اندوه دلم پروانه داشت
در نگاه چشم ها ،غم خانه داشت
در وجود بغض های بی صدا
در سرای اطلسی ها لانه داشت
دیشب از باران، پریشانی چکید
در سکوت و رویش گلها دمید
در نوازش های پیچک با پگاه
در فضای کوچه ها سردی وزید
غنچه های عاطفه پژمرده شد
مهربانی های سرابی کهنه شد
دیگر از درد و فراق و انتظار
اشکهای شمع هم خشکیده شد
دیشب از تنهایی یاس سپید
در نگاه پونه هاهم غم دمید
دیشب ارامش، سکوت سینه بود
در طلسم عقده ها سردی وزید
من همان تنهایی بی بال و پرم
در خزان برگهای بی باورم
چشم هایم اوج حسرت در سکوت
مهربانیهای تو در باورم
نیستی دیگر در این سرداب اشک
خستگی هایم دیگه از حد گذشته
آن حضوری که از تو در خود داشتم
در پریشانی عشقت در گذشت!!!!


اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات، منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستارها رو می شمرم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو روخواب می بینم
منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها بجای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای من،خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم


Lights go out and I can't be saved
چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
Tides that I tried to swim against
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
Have brought me down upon my knees
عاقبت مرا به زانو در آوردند
Oh, I beg, I beg and plead, singing
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
Come out of things unsaid
از سمت ناگفته ها بیا
Shoot an apple off my head
و سیب روی سرم را،
And a trouble that can't be named
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
Tigers waiting to be tamed, singing
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
You are, You are
تویی که، تویی که...
Confusion never stops
آشفتگی تمامی ندارد:
Closing walls and ticking clocks
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
Gonna come back and take you home
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
I could not stop but you now know, singing
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم
Come out upon my seas,
بار دیگر بر دریای من بتابید:
Cursed missed opportunities
ای فرصت های از دست رفته!
Am I a part of the cure
من آیا خود، درمانم؟
Or am I part of the disease, singing
یا که دردم و چنین می خوانم:
You are, you are
تویی که،تویی که....
And nothing else compares
و نه هیچکس دیگر،
And nothing else compares
و نه هیچکس دیگر،
You are, you are
تویی که، تویی که
Home, home where I wanted to go
خانهای، همان خانهای که می خواستم بدان برگردم


فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آنست که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ی ما میگذری برحذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا بسلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیزست فرو مگذارش
دل حافظ که بدیدار تو خو گر شده بود
ناز پرورد وصالست مجو آزارش

کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت
آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم .
کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم .
فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا
بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم:
تهاجم اندوه را.

به چه می اندیشی؟؟؟؟
به سکوت؛ ,به سرانجام سفر کرده عشق یا به تنهایی نمناک دوچشم
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به وفا؛ به زمانه که در آن عشق به اندازه یک احساس است یا به غم های دل پروانه
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به خزان؛به شقایق که دلش داغ جدایی دارد یا به شمعی که نگاهش پر از اندوه است
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به خودت ؛به غریبی در راه؛یا به اشکی که حضور تو دلتنگی اوست
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به افق؛به هوای شب بارانی چشم یا به آن رفته زیاد
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به فراق؛به غروبی که نشان از رخ خوبان دارد یا به زیبایی راز گل سرخ
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به صمیمیت دستان نسیم ؛یا به آواز خواندن در شب مهتابی عشق
به چه می اندیشی؟؟؟؟
به قرار؛به سکوت یا به تقدیر رقم خورده خود
آه ای همدم راز دل
من به جز عشق به جز اندوه دل پروانه
به هیچ نمی اندیشم
دلم می خواست: دنیا خانه مهر و محبت بود...
دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند...
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند...
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است...
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است...
مگو "این آرزو خام است!"
مگو "روح بشر همواره سرگردان و ناکام است"
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و
به شادی: "گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!"
پزشک برای بیماری که
به بهبودی اش امیدی نیست
آخرین نسخه را می نویسد
جمله:دوستـــــــــــــــــــــــت دارم
هر هشت ساعت یک بار!
و شاید این تنها دروغی باشد
که روابط عاشقانه را زنده نگه می دارد
اما نمی دانم تا کـــــــــــی!!!؟؟؟
