تبليغاتX

آغاز  كلام  را  با ياد خالق عشق خداوند شعر و زيبايي  آذين  بسته  وپنجره  نگاهتان  را به  تماشاي  كبوتر  احساس  در  اسمان  تخيلم  مي گشايم  و به  اميد  ياريش  دفتر  دلم  را  مي كنم  تقديم  به  تمامي  اناني  كه  با  عشق  آغاز  مي كنند  با مهرباني  پيش  مي روند  و با  صداقت  مي ميرند

عشق بارونی

سلام خدمت تمام دوستان عزیز و دوست داشتنی خودم 

واقعا از همه شما دوستان ممنون که مرافراموش نمی کنید و

با نظراتون مرا مورد لطف و عنایت خودتون قرار می دین و بهم دلگرمی می دین

واقعا از همتون ممنون امیدوارم من هم تونسته باشم دوست خوبی برای شما باشم

فقط از دوستانی که به ما نظر لطف دارند و با نظراتشون ما رو خرسند می کنند

خواهش می کنم یه خرده جرات داشته باشن و خودشون رو معرفی کنند تا ما هم لطفشون رو جبران کنیم

اخه شجاعت توی زندگی لازمه, آدم ترسو هیچ وقت موفق نمی شه .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ملیحه در دوشنبه 27 شهریور1385 و ساعت 6:55 PM |

 

شب غم انگيزيست.جز ديدگان گريانم دمسازي ندارم .

درياِييم از درد ،ليكن خاموش و محدود ،گويا تمام درهاي آسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سر من ببارد.و همه چيز صاعقه درديست كه خونباران چشمانم را دامن مي زند.

خزانم چقدر طولاني ست؟

گويي در لوح تقديرم،نوشته اند كه بذر وجودم را در زمستاني سرد و بايرترين زمين آرزو بپاشندونهال هستي ام را به دست سنگدلترين دايه روزگار بسپارند،از بودن تنها فصل زمستان و خزان را مي فهمم بهار را تنها،براي لحظه اي زودگذر از ثانيه در خواب ديده ام.

 

تنها هستم و در انبوه درد ،مرا ياوري نيست اين سياهي غم كه از ازل تا ابد بر روزگارم سايه افكنده است.

قلم به دست مي گيرم ،شايد اين ضعيف ترين عصا،ذره اي از بار اندوهم را به دوش كشد اين تنها چيزيست كه فريادم را پژواك خواهد بخشيد فريادي كه در گلوي مظلوميت خاموش مانده است .

كيست كه پاي حديثم بنشيند و من را از دير زمان تنهايي تا امروز، دل شكستگي همسفر باشد؟

به خود باز مي گردم به گذشته اي نه چندان دور كه داغ هنوز تازه است و سخت سوزان!

اي كاش انسان هر گاه اراده مي كرد،مي توانست تمام گذشته هاي غم الودش را از صفحه ذهن خويش محو سازد.

 

 

+ نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 10:14 AM |