شب غم انگيزيست.جز ديدگان گريانم دمسازي ندارم .
درياِييم از درد ،ليكن خاموش و محدود ،گويا تمام درهاي آسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سر من ببارد.و همه چيز صاعقه درديست كه خونباران چشمانم را دامن مي زند.
خزانم چقدر طولاني ست؟
گويي در لوح تقديرم،نوشته اند كه بذر وجودم را در زمستاني سرد و بايرترين زمين آرزو بپاشندونهال هستي ام را به دست سنگدلترين دايه روزگار بسپارند،از بودن تنها فصل زمستان و خزان را مي فهمم بهار را تنها،براي لحظه اي زودگذر از ثانيه در خواب ديده ام.

تنها هستم و در انبوه درد ،مرا ياوري نيست اين سياهي غم كه از ازل تا ابد بر روزگارم سايه افكنده است.
قلم به دست مي گيرم ،شايد اين ضعيف ترين عصا،ذره اي از بار اندوهم را به دوش كشد اين تنها چيزيست كه فريادم را پژواك خواهد بخشيد فريادي كه در گلوي مظلوميت خاموش مانده است .
كيست كه پاي حديثم بنشيند و من را از دير زمان تنهايي تا امروز، دل شكستگي همسفر باشد؟
به خود باز مي گردم به گذشته اي نه چندان دور كه داغ هنوز تازه است و سخت سوزان!
اي كاش انسان هر گاه اراده مي كرد،مي توانست تمام گذشته هاي غم الودش را از صفحه ذهن خويش محو سازد.
+ نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت
10:14 AM |