
آواز باران تو را به فردا فرا مي خواند
او خوب مي داند تو نيز به فردا مي نگري
آواز باران در گوشت زمزمه مي كند كه آرا م و بي صدا از شب بگذري
و به فردا بري
او خوب مي داند تو سكوت شب را خواهي شكست .
تو به فردا مي نگري
آواز باران تو را مي خواند كه به رقص شعله هاي آتش بنگري و با او هم
نوا شوي.
او شعله نهان تو را بهتر مي داند آو از باران تو را به بازي نور ، فرا سوي ابر ها
می خوانداو زلال نگاهت را خوب مي داند
آواز باران تو را به فردا و فردا هاي بعدي مي خواند او مي داند كه تو جز به
فردا نمي نگري
پس با او بخوان. بخوان آواز باران را آواز زندگي را
آوايي كه در من و تو هرگز خاموش نخواهد شد . بخوان آواز بودن ،
آواز زندگي، آواز جاودانگي را

