آنجا كه زندگي همراه يك طوفان ،به بلنداي آسمان مي رود و چون ريگهاي روان به
همه جا مي نشيند.
اينجا در سينه ام عشق به زندگي پرنده اسيري است در تنگترين و سوزناك ترين
قفس مرگ!
اينجا زندگي بيمار است و بدون هيچ پرستاري در بستر زجر جان ميدهد.
در اين كوير مي تواني تا بينهايت را ببيني،هموار ،هموار واين همواري ترا با خاطرات
جانگدازي قرين ميكند كه تا مغز استخوانت را مي سوزاند .
بياد مي آوري كه چه محبت پاك و بي آلايشي را در گذر باد فنا نشانده اي و چگونه
سرچشمه زلال آرزوهايت در دام سراب ياس گرفتار آمد.
در ديار ناكاميها گرچه باد هواي گلهاي بهاري را با خود داردگرچه خاك زبان يكرنگي
و صداقت است و گرچه آسمان پاك وگسترده است زندگي عجب رنگي گرفته
،صداي يلخ بودن ،باور تلخ باطل ها،
خداوندا !امشب من وتو تنهايي،گه هر سه در تنهايي خود ديرينه ايم
به تو دلبسته بودم چرا كه خورشيد از تو نور مي گيرد و تو هم مي توانستي دلم را با
پرتو خويش گرما ببخشي اما نمي دانم چرا مرا با شادماني بيگانه كردي ؟چرا
خواستي كه تنها به كنج غم بنشينم ؟
تو خسته ازمني و من خسته از تنهايي! آغاز مي كنم فصل ديگر با تو بودن را
،افسوس كه عمر من ،دو فصل بيشتر ندارد خزان و زمستان كه باز ناهنجار به روي
هستيم مي نشيند.

